مدتي بود که ميلي به نوشتن توي وبلاگم رو نداشتم . چند بار خواستم کلا وبلاگ رو حذف کنم چند بار خواستم موضوعيت وبلاگ رو عوض کنم و ....
در آخر تصميم رو گرفتم....
.............................................................................................................
تنها چيزي که مي تونست دوباره باعث بشه من قلم به دست بگيرم شور و شعوري است که به هنگام محرم با همديگر مي آيند ....و خوشا به حال آنان که شعور و بصيرت کافي را در کنار شور حسيني کسب مي کنند.
اما مهمترين علتي که دوباره دست به قلم گرفتم اين بود که خبري شنيدم.....
چند روز پيش يک داستان جالب خوندم که واقعا در نوع خودش تاثيرگذار هست.
نمي دونم حکمت چيه! اما هميشه يه سري اتفاقاتي پشت سر هم مي افته و پازل فکري ما رو تکميل مي کنه...دونه دونه قطعات با اتفاقات جالب پيدا مي شه و در آخر اين تو هستي و پازل کامل شده ات ....

بر سنگ قبر کشیشی در کلیسای وست مینستر انگلستان نوشته شده است:
جوان و آزاد که بودم، تصوراتم هیچ محدودیتی نداشتندو در خیال خودم می خواستم که دنیا را تغییر بدهم. پیرتر و عاقل تر که شدم فهمیدم که دنیا تغییر نمی کند، بنابر این توقعم را کم کردم و به عوض کردن کشورم قناعت کردم.
به میانسالی که رسیدم، آخرین توانایی هایم را به کار گرفتم که فقط خانواده ام را عوض کنم، ولی پناه بر خدا، آنها هم نمی خواستند عوض شوند
و اینک که در بستر مرگ آرمیده ام، ناگهان دریافته ام که :
اگر فقط خود را عوض می کردم، خانواده ام هم عوض می شد و با پشتگرمی آنها می توانستم کشورم را هم عوض کنم و چه کسی می داند، شاید می توانستم دنیا را عوض کنم .
..........................................................................................................................
این موضوع خودسازی که شاید امروز فقط و فقط بعنوان یک شعار تلقی می شود ثمراتش فقط به خود شخص نمی رسد و مسلما خیلی کاربردش از اینکه یک گوشه بشینیم و همه رو به باد انتقاد ببندیم.اگر چه در یک جامعه نیز انتقاد نیاز هست و گرنه پیشرفت حاصل نمی شود.اما حرف من این هست که آیا تا به حال نشستیم خودمون رو به باد انتقاد ببندیم؟
از زمین و زمان شاکی هستیم به غیر از خودمان...احساس می کنم در این ایام نزدیک به ظهور بهتر است کمی (یا شاید هم خیلی) به مسائل شخصی خود بپردازم تا در زمان ظهور شرمسار منتقم خون حسین (ع)نباشیم.
..........................................................................................................................
و اما خبری که چند روز پیش به دستم رسید.....
آیت الله ناصری از مرحوم آیت الله بهجت می پرسند که آیا مبشراتی راجع به نزدیک بودن فرج امام خدمتتون هست؟
مرحوم بهجت فرمودند:بله.
مرحوم فرمود: من یک دوستی دارم که تشرف محضر حضرت دارند!روزی ایشون به منزل ما آمدند و از ایشون پرسیدم تازگی تشرف داشته اید خدمت امام زمان؟
اون شخص گفت بله.سپس از ایشون پرسیدم که آیا در مورد زمان فرج از حضرت سوالی پرسیدید؟
اون شخص گفت : بله.از ایشون پرسیدم زمان فرج شما برای عامه مسلمانان چه وقت هست؟
امام فرمودند نزدیک است!
اون شخص مجددا پرسیدند : یابن رسول الله آیا من هم زمان ظهور شما رو درک می کنم؟
امام فرمودند : پیرمرد تر از شما هم درک می کنند!
آیت الله ناصری از مرحوم بهجت پرسیدند:این دوست شما چند سالشون هست؟
مرحوم فرمودند :تقریبا 62 سال..........

خبر آمد...خبری در راه است!
اول خواستم قلم را بردارم و شروع کنم به شکايت کردن.که بگم.....که بگم مگه نمي بيني به چه وضعي افتاديم؟ مگه نمي بيني داريم به هر در مي زنم به غير از اون دري که بايد بزنيم؟ مگه نمي بيني توي برزخ بدبيني ها و بدگويي ها اسيريم؟ يعني قراره از اين بدتر هم بشه؟ اما گفتم....
چه خواهـم از تـــو جز نـــگاهي
چه خواهي از جانم چه خواهي
ندارم جــز عــشقــت گــنـاهي
داشتم فکر مي کردم که اين آخريا چه کردم؟ چه شده ام؟ کجايم؟ که ناگهان سنگيني درد خلف وعده ها و بار تقصيرم پلک هايم را هم سنگين کرد و به اين رسيدم که راحت دل شيدايي من تو هستي.
زدم اين فال و گذشت اختر و کار آخر شد....
استخاره اي کردم و اين بار هم مثل دفعات قبلي که استخاره کردم خدا شروع کرد و گفت.من همه چيز را آفريدم من بهشت را براي تو آفريدم من....توي دلم با خودم گفتم خدايا همه ي اينها رو که من مي دونم يه چيز بگو که من رو از اين عطش سيرابم کند که ناگهان اين آيه آمد و ...
.....و در راه خدا پايدار و صبور باشيد که خدا هميشه با صابران است.(انفال 46)
از شاه و گدا هر که در اين ميکده ره يافت ..........جز خــون دل خــــويش به پـــيمانه نــدارد
اي گل نرگس ما که صبر تو را نداريم کاسه صبر ما هم مثل خيلي چيز هاي ديگرمان کم ظرفيت است.
پس بيا....وجودي دارم از مهرت گدازان.وجودم رفت و مهرت همچنان هست..... نرنجان دلم را که اين مرغ وحشي ز بامي که برخاست مشکل نشيند.....پس بيا و با نداي الله اکبرت دل ما را جلا ده.
نشنو از ني ،ني حصيري بي نواست ......... بشنو از دل ،دل حريم کبرياست
ني بسوزد خـاک و خــاکستر شــــود ........ دل بــسوزد خــانــه ي دلــبر شود

دنياي اين روزاي ما دنياي عجيبي است! روز به روز شعاع دايره ي فعاليتمان محدود تر مي شود(يا مي کنند). مدل مو برايمان تعيين مي کنند.آنها مي گويند چگونه لباس بپوش.با فيلتر شدن خبرگزاري هاي مخالف دولت هم از لحاظ خبري در خفقان به سر مي بريم.روز به روز گزینش های نهاد های رسمی دولتی و برخی دانشگاه ها گسترده تر می شود و به نظر می رسد کشور رو به اختصاصی شدن گام بر می دارد.هر شب با اجرای برنامه هایی نظیر "دیروز ، امروز ، فردا" مردم را شست وشوی مغزی می دهند و به رخت خواب هایشان می فرستند و مردم غافل از اینکه چه خواب شیرینی برایشان دیده اند!
دليل فيلتر شدنم رو نمي دونم .... نمي دونم قرار دادن چند تا عکس از سربازان آمريکايي يا صحبت هاي برخي از انسان هاي آزاده اي مثل آيت الله جواد آملي انقدر آزار دهنده است که بايد اين چنين روشي برگزينيم. يک تحليل کوچک سياسي اقتصادي در باشگاه مهندسي انقدر آزاردهنده است که بايد يک هفته اين انجمن فيلتر بشود! و کلي از اين موارد سراغ دارم که نتيجتا به قانون سوم نيوتن مي رسيم:
"هر عملي همواره با عکس العملي مساوي و در جهت مخالف روبرو است "

[ آخرین صفحه ] [ صفحه 1 از 9
] [ صفحه بعد ]
